حرف دل
نویســــندگان :
◊ مریم.ف (9)
موضــــــوعات :
◊ شعر (8)
◊ جک..!!! (1)
آرشـیـــــــــــو :
◊ شهریور 1384 (9)
لینكســــــــتان :
لینكــــــــدونی :
◊ مخ زن.! (-)
◊ بازم تو ؟!.............. (-)
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
جک.....جک.....جک..... :[جک..!!! , ]
((((جک )))
۱. یه شب تو محرم آخونده میره بالای منبر میگه:از حسین بگم دلتون میسوزه.
از ابولفضل بگم جیگرتون میسوزه.بزارید یه چیزی بگم دماغتون بسوزه:
امشب شام نمیدن...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲.صبح ترکه در یخچالو وا می کنه ژله هه می لرزه.ترکه می گه: نترس بابا.
می خوام پنیر بردارم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۳. یه بنده خدایی به یه رشتیه می گه: عجب بچهء قشنگی داری!
رشتیه می گه. بابا.! حالا یه بار یه کاری واسه ماذ کردی .هی منت بذار....!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۴.ترکه با لره دعواسش می شه.ترکه به طرف لره سنگ پرت می کنه....
لره می پره هد می زنه.!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۵.دختره از آخونده می پرسه اگه من با یه پسر دوست شم قضیش چیه؟!
آخونده می گه: این چه سئوالیه؟! خب معلومه دیگه. حرومه.
دختره می گه حالا اگه با یه آخوند دوست شم چی می شه؟!
آخونده می گه ای شیطون........ میخوای بری توو بهشت...؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۶.از ترکه می پرسن: پیغمبر کی به رسالت رسید ؟!
ترکه می گه: ایلده.......بیلمیرم...........! من سید خندان پیاده شدم...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۷.رشتیه با زنش دعواش می شه. دست بچش رو می گیره از خونه برن.
زنش داد میزنه.میگه: حالا خودت داری میری..........بچهء مردم رو کجا
می بری ؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۸.ترکه داشت تو عروسی می خوند: می خوام که با بوسه گل لبهاتو پرپر کنم
..............یهو کمیته میریزه که بگیردش ...ترکه ادامه میده......: بعدش اون گلای
پرپرت رو نثار رهبر می کنم........................!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۹.به لره می گن : چند تا تن ماهی نام ببر..... میگه: تن شیلان.............
تن جنوب.........تن سیکارو......تن مهرام... تن پیر............تن پیغمبر
............تن جون هر کی دوست داری دست از سر ما بردار...... !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور 1384 و 06:09 ق.ظ توسط مریم.ف
ویرایش شده در پنجشنبه 24 شهریور 1384 و 07:09 ق.ظ
:[شعر , ]
****************************
(( نمی دانستم.....! ))
وقت جان کندن من بود نمی دانستم
تیغ بر گردن من بود نمی دانستم
*
گفتم از سوزش عشق است اگر میمیرم
تیغ بر تن من بود نمی دانستم
*
ساقی ام قاتل من بود نمی دانستم
میکده مدفن من بود نمی دانستم
*
آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد
آخرین شیون من بود نمی دانستم
*
تا نمردم بگذارید که فریاد کنم
دوست هم دشمن من بود نمی دانستم
*
از همان خنده که معنای عطوفت میداد
نیتش کشتن من بود نمی دانستم
*
آنچه من بارقهء عاطفه می پنداشتمش
آتش خرمن من بود نمی دانستم
*
لحظهء وصل من ودوست خدا می داند
وقت جان کندن من بود نمی دانستم.
***********************
نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور 1384 و 05:09 ق.ظ توسط مریم.ف
ویرایش شده در سه شنبه 22 شهریور 1384 و 07:09 ق.ظ
:[شعر , ]
شب بود .............
و سکوت اتاقم آنقدر به من نیش می زد که از زهر نیش
آن به جنون رسیده بودم
من در اتاق تنهاییم
زنده بگور را زمزمه می کردم
و با یاد تجربه مسخ روزمرگی را دوره می کردم
اتاق تنهایی
دردهای کهنه را به یادم می انداخت
اتاق تنهایی
هر شب برایم بوی کافور را در خود تجزیه می کرد
بوی نعشه مدفون شده ای
که در میان شب لجن گرفته آرام گرفته بود.
بوی کافور آنقدر به مشامم نزدیک بود
که من هر شب گور کنی که گورم را می کند در خواب می دیدم.
اتاق تنهایی
فارغ از هرگونه ارتباط با دنیای اطراف خود بود
آنجا که از تبدیل واژه صداقت به کثافت دلالی می کردند
آنجا که کلمات به آسانی متهم می کردند
آنجا که رجاله ها حکومت می کردند
من در اتاق تنهاییم
به این باور رسیده بودم
( اینجا برای زنده شدن باید مرد).
در اتاق تنهایی
به دنبال تابوت گمشده ام می گشتم
تا شاید در زیر انبوه ترانه های اندوه گمشده ام را بازیابم
من در اتاق تنهاییم
تنها نشسته بودم
و اصلا یادم نبود که زندگی در کنار من است
زندگی با آن نگاه کینه آمیزش برایم می خواند:
فردایی دوباره...
فردا...فردا...
شب بود
و سکوت آتافم آنقدر به من نیش می زد که از زهر
نیش آن به جنون رسیده بودم............
نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 07:09 ق.ظ توسط مریم.ف
ویرایش شده در - و -
:[شعر , ]
چند روزه حسابی دلم گرفته
هر کاری هم می کنم وا نمیشه.........
کاش منم شاعر بودم و می تونستم شعر بگم
شاید اونجوری یه کم دلم آروم می شد..........
اما حیف که بلد نیستم
ولی شعر خیلی دوست دارم
اینارو می ذارم اینجا تا شاید یکی مثل من دلش گرفته باشه
بیآدو اینارو بخونه ـ شاید یكم آروم شه.
**********
قاصدک،غم دارم ،
غم من صحرا هاست.
ا فق نا پیدا ست.
قاصدک ، دیگر از این منم و تنهایی خسته ام.
به تنهای خود در هوس عیسایی خسته ام،
قاصدک ، زشتم من ،
زشت چون چهره سنگ خارا ،
زشت مانند زا ل دنیا.
قاصدک ، حال گریزش دارم ،
میگریزم به جهانی که درآ ن پستی نیست ،
پستی و مستی و بد مستی نیست.
می گریزم به جهانی که مرا نا پیدا ست.
شاید آن نیز فقط یک رویا ست.........!
**********
نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 04:09 ق.ظ توسط مریم.ف
ویرایش شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 05:09 ق.ظ
دلتنگی :[شعر , ]
( دلتنگی )
روزها می گذرند
مثل زنجیر صدا
یا صدای زنجیر و شب آواز زند
در دل این همه خواب
مثل یک عاشق پیر
****************
من به تو می گویم
نگرانم به خدا
صبح فردا شده دیر
تو به من می گویی
که نباشم دلگیر
****************
آه......... امان ای مرگ!
کی می آیی به برم؟!
خواهم از این همه بد
یک نفس در گذرم!
****************
لحظه هایم خرد شد!
چهره ام تغییر کرد!
سال و ماهم لانه ای
در دل زنجیر کرد!
****************
روزهایم رنگ باخت!
رنگ تقویمم پرید!
باز زنجیر سکوت!
روی شبهام خزید!
***************
شب چو پیچک می شوم با بوی تو!
باز می پیچم زپا تا موی تو!
باز تبریکات نور!
زیر آوار بلور!
من مگر چند ساله ام؟!
باز زنجیر سکوت!
****************
آیینه ای.........آیینه!
تو مرا نشناختی!
عشق های کاغذی
در دلم انداختی!
من مگر دیوانه ام؟!
باز زنجیر سکوت!
***************
باز گفتم زیر لب......
ناله هایم شعر شد
شعرهایم ناله شد
دشت های آرزو.........
پر زبوی لاله شد!
****************
باز پرسیدم ز خود:
پس نگاهم بیخودی...........
دور تو پروانه شد؟!
یا که چشمت بی دلیل.........
با دلم همخانه شد؟!
شعرهای دفترم...........
بی دلیل مستانه شد؟!
****************
دانه می روید زخاک
دانه هم تحقیر شد!
ریشه اش در زیر خاک
دانه ای زنجیر شد!
****************
آذرخشی عاقبت
برق زد باران گرفت!
با طلوع روشنی
مستی ام پایان گرفت!
****************
باز تکرار سحر
باز یک روز دگر
روز آغاز کلام
روز شعری ناتمام
****************
باز تصویر دلم
می تپد در آیینه
باز اشکم بی صدا
می چکد بر آیینه
****************
باز می سوزد دلم
ناله ام شبگیر شد
روزهایم می روند
عشق هم زنجیر شد.............
نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 03:09 ق.ظ توسط مریم.ف
ویرایش شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 05:09 ق.ظ
سفر :[شعر , ]
( سفر )
گفتی که امشب اومدم
بهت بگم: می خوام برم!
گفتی می خوام بهت بگم:
همین روزا مسافرم!
( باید برم ) برای تو
فقط یه حرف ساده بود!
کاشکی می دیدی قلب من
به زیر پات افتاده بود......
سفر همیشه قصهء رفتنه و دلتنگیه
به من نگو: جدایی هم قسمتی از زندگیه
همیشه یک نفر میره آدمو تنها میزره
میره یه دنیا خاطره
پشت سرش جا میزاره..!
نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط مریم.ف
ویرایش شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ
:[شعر , ]
( زندگی )
زندگی با همه وسعت خویش
مسلک ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
اضطراب و هوس و دیدن و نا دیدن نیست
زندکی خوردن و خوابیدن نیست
زندکی جنبش و جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تما شا گه آغاز حیات
تا به جایی که خدا می داند.
نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 12:09 ق.ظ توسط مریم.ف
ویرایش شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 03:09 ق.ظ
:[شعر , ]
(..................)
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خستهء من
چرا افسرد است این قلب پرسوز
زجمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیماردل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پیرانه بستند
از این مردم که تا شعرم را شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانهء بدنام گفتند
دل من
ای دل دیوانهء من
که می سوزی از این بیگانی ها
مکن دیگر زدست غیر فریاد
خدارا .....................
بس کن این دیوانگی ها.......
( فروغ فرخزاد )
نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 12:09 ق.ظ توسط مریم.ف
ویرایش شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 12:09 ق.ظ
:[شعر , ]
سلام
من تازه اومدم اینجا می خوام یه سری شعر داخل وبلاگم بذارم
امیدوارم خوشتون بیآد
فعلآ.بای.
نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 12:09 ق.ظ توسط مریم.ف
ویرایش شده در - و -
مطالب قبلـــــــی ...
◊ جک.....جک.....جک........-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ دلتنگی...-
◊ سفر...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
صفحــــــات ...